خرید بک لینک
هنوز هم نمی دانم چ می شود ک آدم عاشق می شود؟ این را برای آن هایی می نویسم ک نمی دانند عاشقند یا نه. عشق یک جور تضاد بی نهایت است... عشق یک جور خودخواهی محض است. کنار یک جور ایثار محض. می خواهی اش برای خودت. دلت تاب نمی آورد ک جای دیگری باشد. اما اگر نخواهدت، هزار هم ک دلت مچاله شود، زخمی شود، تکه تک

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 18:00

گفتی همیشه با تو خوش می گذره. تا شب لبخند داشتم. تو چ می دونی؟ من اگه سختم، برا این نیست ک دوستت ندارم. برا اینه ک از عشق می ترسم. از وابستگی و اشکای بعدش. از این ک یک شنبه ها و سه شنبه ها تنهایی برم ورزش. از این ک کسی بیاد و شادیامو ازم بگیره. تو چ می دونی؟ حال منو فقط کسی می فهمه ک مثل من باشه. کس

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: پنجشنبه 18 خرداد 1396 ساعت: 20:49

روز اول فروردین، آن هم وقتی تو نیستی، نوشتن آنقدرها چنگی ب دل نمی زند. استرس و لاغر شدن و فشار کار و اعصاب خرد است و کابوس های شبانه و معده ی حساس و من ک باید همه شان را ببینم و کاری از دستم بر نیاید.

این عید انگار عید نبود. نه ک ندانم برای خودمان است ک این طوری داری شب و روز کار می کنی. ولی نبودنت یک جور بدی احساس می شود.

دلم یک آغوش عمیق بی خستگی می خواهد... تنهایی این روزها شانه هایم را خم کرده و عجیب دلم می خواهد یک لبخند واقعی بزنم...

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 15:58

خوابیدی. گفتم دلم برای صدات تنگ شده. راست گفتم. این روزا کمتر با هم حرف می زنیم. همه ی خوشحالیم اینه ک این کار ام همین روزا تموم می شه. بداخلاقی هنوز. کار سنگینه، عاره. رو مسئولیت حساسی، عاره. خیلی خسته ای، می دونم. ولی دلم برای صدات تنگ شده. نمی شه ک باشی ولی نباشی. دلم تنگ شده تو آفتاب کنارت بشینم

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 15:58

می دونی بابا... بعضی وقتا فک می کنم دنیا خیلی با مردا بی رحم بوده... حداقلش اینه ک هیچ قاعده و هنجاری جلومو نمی گیره اگه تمام شبو گریه کنم... بابا دلم خیلی تنگ شده برات... جای خالیت هیچ وقت پر نمی شه. هیچ جدولی نیست ک بدون خاطره ی تو حل بشه... هیچ همشهری ای نیست ک تو خونه بیاد و بوی تو رو با خودش نی

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 15:58

شبای زیادی خودمو ب خواب می زنم تا وقتی خوابت برد از پنجره ب نوری ک تو حیاط افتاده زل بزنم. صدای تیک تاک ساعت و نفس های آروم و عمیق تو.دست می کشم توی موهات و همیشه فکر می کنم ک توام خودتو ب خواب می زنی برای همین نوازش کوچیک عاشقونه. من همیشه خیالپرداز بودم... بعد از اون دیگه هیچ وقت نتونستم شعر بگم.

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 15:58

الی همیشه منو بیشتر از خودم شناخته، تو که می دونی، من همیشه بلدم اون اخم و به خنده تبدیل کنم. مگه نه این که هرچی و به خودت تلقین کنی همون می شی؟ می گی کجایی. بداخلاقی. می گم پیش الی. نمی گم ک اون آهنگی ک الی گذاشت برام چ جوری داغونم کرد. چ جوری برد منو ب حسای قدیم. می گم پیشونیت خط افتاد. الی میاد ج

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 15:58

توی کشوی کمد هنوز یه عالم صدف خیس هست. با سنگای دکمه ای. چقدر می ترسم از خاطره ساختن. تو خوبی. چشمامو می بندم عطرت حضورتو لو می ده. من پر از حرفایی ام ک نباید گفت. قشنگ تر از این سفر نبوده تو زندگیم. برای تو چی؟ هی، چه حس خوبیه کنار تو بیدار شدن. صبحونه ی سرسری با بوسه های از پشت سر. دستتو ببری زیر

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 15:58

صدای اذان می آید. همیشه وقتی قرار است صبح زود جایی بروم شب خوابم نمی برد. چهارشنبه امتحان لعنتی دارم. کجا می بری ام؟ کابوس بود یا رویا؟ هوا دارد گرم می شود. گفتم از وابستگی می ترسم. می دانی؟ دلیلی ندارد ک پنهان کنم. بالاخره زندگی از یک جایی درست می شود. بالاخره یک جایی یک نفر پیدا می شود ک ترس هایم

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 15:58

می دونی، ب این می گن قدرت تلقین. قبلا فقط با راحول این جوری بودم. ساعت یازده و یازده دقیقه ست و من دارم بهت فکر می کنم. یه جوری شده ک وقتی شبا دعوا می کنیم یه دفعه خنده م می گیره. تو ام خنده ت می گیره می گی بیا بغلم ببینم. یه جوری شده اصلا دعواهامون جدی نیست. می دونی، من اینو دوس دارم. وقتی با راحو

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 15:58

یک وقت هایی هست ک درد از قلبت توی تمام رگ هات جاری می شود... آن وقت چشم هات برای گریستن کم می آیند... انگار نه با چشم هات ک با تمام سلول هات باید زار بزنی، شاید کمی از اندوهت را... یک وقت هایی هست ک یک جمله، تو را می برد ب عمق درد یک انسان... چقدر درد دارد ک درست توی لحظه ای ک تو خندیده ای، یک نفر ی

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 15:58

نه قطعا دیوانه نیستم. برای همه پیش می آید ک صبح بیدار شوند و ندانند اتفاق دیشب خواب بود یا بیداری. دیوانگی اگر بود از پنج سالگی بود. از همان وقت ک رویاهایم را با واقعیت می آمیختم. از همان داستان ها و آرزوها. نه قطعا دیوانه نیستم. گرچه نه از لباس سفید می ترسم نه از نشستن روی تاب. نه می ترسم از این ک

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 15:58

صفحه بندی